شستن لباس با یه دست
خاطرات دفاع مقدس رخت ها رو جمع کردم توی حیاط تا وقتی برگشتم بشویم. وقتی برگشتم، دیدم علی (شهید علی ماهانی) از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رخت ها هم روی طناب پهن شده است. رفتم پیشش و بهش گفتم: «الهی بمیرم مادر، تو با یه دست چطوری این همه لباس رو شستی؟». گفت: «مادرجون اگه دو تا دست هم نداشتم، باز هم وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی». «کتاب نماز، ولایت، والدین» برای مطا...
ادامه مطلب