سر و گردنش به کلی جدا شد

خرید بک لینک

شهیدان دفاع مقدس

خاطرات دفاع مقدس

تا مرا دید اشک در چشمانش حلقه زد. پسرش را خوب شناخته بود. گفت: «پیکرش بدون سر به خاک سپرده شد». گفتم: «به دقیقه نکشید، با ترکش توپ سر و گردنش به کلی جدا شد، پیدا هم نشد». گفت: «خواسته و دعای همیشگی محمدعلی همین بود، حتی توی وصیت نامه اش نوشته بود: «اللهم انی اسئلک الراحة عند الموت»، خدایا جان دادن راحتی را نصیبم کن».

آهی کشید و زیر لب چیزی زمزمه کرد که من نفهمیدم. پرسیدم: «محمدعلی مصطفایی چند سالش بود؟». گفت: «چهارده سال».

«کتاب چیدن سپیده دم»

برای مطالعه «خاطرات دفاع مقدس» لطفاً اینجا را کلیک کنید.

حجاب سلامت روانی زن...

ما را در سایت حجاب سلامت روانی زن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 102 تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1396 ساعت: 14:32

صفحه بندی